تبليغاتX
                  

Scroll images by bigoo.ws

کوچه باغ یادها - روزنگار 3
چاوه ریتم عازیز گیان

صبح داشتم با فاطمه حرف ميزدم كه پشت خطي داشتم با كد 782. گفتم بي خيال معلوم نيست كيه. به حرف زدن با فاطمه ادامه دادم. طرف هي زنگ زد كلي اذيت كرد به فاطمه گقتم بعدا حرف ميزنيم. تو حياط بودم. رفتم خونه.عبدالسلام زنگ زده بود به زهره شماره 782 افتاد كد سنندج 871 و شهرستاناي اطراف 872 هست. با مامان و زهره داشتيم نهار مي خورديم. فهميدم اوني كه به من زنگ ميزد سلام بود بهش گفتم داشتم با خانومت صحبت ميكردم! گفت اه من فكر كردم داري با محمد حرف ميزني گفتم يه كمي اذيتت كنم گفتم ديدي حالگيریت برگشت به خودت  گوشيو دادم به زهره.به زهره گفتم بگو شرمنده فكر كردم شهرستاناي اطراف هستن! عبدالسلام هم ازين حرف من سريع سو استفاده كرد گفت آره من اون طرفا هستم زهره گفت كدوم شهري؟ سلام گفت مريوان. زهره گفت الكي.... مريوان كه 875 هست. قروه هستي آره؟ سلام گفت نه بيجار هستم!! زهره گفت نه بيجار بعد 2 چندتا 4 داره!!! مامان گفت بگو بيا خونه. سلام گفت تازه كه نهار خوردم نميام! مامان گفت شام بيا. گفت آره شام ميام!

من سريع زنگ زدم به فاطمه گفتم شوهرت كجاست؟ گفت شهرستان. گفتم كدوم شهرستان. گفت لامرد. گفتم باشه خداحافظ گفت چرا؟ گفتم بعد ميگم خداحافظ

به زهره گفتم به سلام بگو ميدونيم لامرد هستي سلام گفت از كجا ميدونيد  گفتم ما خودمون اون طرفا رو بلديم. لامرد نزديك لار هست!!خلاصه مچ گيري شد حسابي. همين شد كه مامان گير داد كه بايد بياييد خونمون! فاطمه زنگ زد با مامان صحبت كرد.

سلام اسمس زد گفت شب 11 به بعد بياييد چت كه فاطمه هم باشه. گفتم ما وب نداريم. دختره که وب دستشه رفته قروه هنوز نيومده سلام گفت قروه همون جايي كه من صبح ازونجا زنگ زده بودم

حالا اولين بارش بود اسم قروه رو مي شنيد

ديشب سنندج بارون تندي باريد. من تو اتاق تنها خوابيده بودم. تا صبح خوابم نبرد. البته نه بخاطر رعد و برق و صداي بارون كه محكم به شيشه مي خورد، به خاطر يه چيز ديگه، در واقع غمگين بودم سلام و فاطمه همش ميگن غمگين نباش. مگه ميشه آدم غمگين نباشه ( داداش رضا ميشه؟؟؟؟؟)

ظهر درعوض قولي كه به زهرا داده بودم درس بخونم تا عصر خوابيدم حتي نمازمم آخر وقت خوندم

ديروز با مريم رفتيم كل خيابوناي سنندجو گشتيم. مي خواست يه كادو بخره ديوونم كرد منم يه قاب خوشگل براي عكس محمد خريدم البته به مامان نشون ندادم! آخه اين مدت به حد كافي رو اعصابش راه رفتم،گناه داره مگه چه گناهي كرده كه مجبور باشه همش به حرفاي من گوش بده، چون ميدونم اونم با غمگيني من غمگين ميشه

پ ن 1: هفته پيش قرار شد ازين به بعد به عبدالسلام بگيم سلام! آخه هر كي يه چيز صداش ميكرد. من تلفني بهش مي گفتم عبدالسلام تو اسمس مي گفتم عبد

پ ن 2: قديما كه سبحان تو لار درس مي خوند پيش شماره تلفن خوابگاهش 781 بود رو همين اساس من اطلاعات بالارو داشتم

پ ن 3: سعي ميكنم شاد باشم و درسامم بخونم! يعني قول ميدم

پ ن۴: روزنگار ۲ را هم هفته پیش نوشتم ولی تو ثبت موقت هست که خودم داشته باشمش

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 19:22  توسط ماهی  | 

 
Myspace Layouts, Myspace Graphics, Myspace Backgrounds, Codes

.:Script By ToolZ:.

ليست وبلاگهای به روز شده